تبليغاتX
عاشقانه_مهره سوخته

عاشقانه_مهره سوخته

 

سلام به دوستان گلم.واقعاْ شرمنده ام که دیر به دیر آپ میکنم،بخدا گرفتاریهام زیاد شده...درس و مشغله های فکری امونم رو بریده!!!

عزیزان با چند روز تأخیر سال جدید یعنی سال ۱۳۸۸ رو به تک تکتون تبریک میگم و آرزوی خوشبختی و سعادت و سلامتی روزافزون در کنار خانواده و عشقتون براتون دارم

 

حالا برای عشق خودم:

*"* سلام عشقم،با این سال(۱۳۸۸)میشه ۳ سال!! امیدوارم این سال براتو و خونواده ت از بهترین سالها باشه البته یکم هم تجدید نظر و احساسات کن عشقم*"*

 

                                                      

سال نو مبارک

                                                    

+ نوشته شده در هشتم فروردین 1388 توسط بی نصیب |


سلام به همه ی دوستای خوبم که بهم سر میزنین و از این وبلاگ دیدن میکنید... روز عشق و عشاق مبارک. به همتون تبریک میگم ایشالله که هرچی زودتر به عشقتون برسین

 

 **  بی وفا عشق من بخدا اشک من میریزه رو گونه م تا بیای پیش من

رفتی و بعد تو چه زجری کشیدم هنوز تارموت رو به دنیا نمیدم   **     

 

عشق من روزت مبارک،امید دارم و امیدوارم که یه روزی ببینمت...اون روز روز تولد منه!! اما از اینا بگذریم :

عزیزم روز عشقت مبارک هرجا هستی منو از یاد نبر این تنها خواهش منه،فراموشم نکن...شاید بی وفا بودی اما هنوزم از غمت اشکام میباره،شاید فریبم دادی اما هنوزم به حرفات و کارات ایمان دارم،شاید هیچ روز و شبی باهام نبودی اما از بعد رفتنت روز و شب برام بی مفهومه...بیا و با اومدنت یه جون دوباره بهم بده یه امید واقعی برای ادامه دادن راه زندگی در کنارهم...بیا و با اون قدمهای سنگنیت پا بذار توی زندگیم تا وجود دوباره ت رو احساس کنم اما با این تفاوت که هم جسم و هم وجودت برای من باشه و من این رو حس کنم...نذار دوباره بشکنم،سر تموم حرفا و قولات بمون...

"عشقم روز عشقت مبارک"

شاد باش و همیشه بخند که منم از خنده ی تو خوشحال میشم.

+ نوشته شده در بیست و پنجم بهمن 1387 توسط بی نصیب |



بر ماسه ها نوشتم درياي هستي من از عشق توست سرشار




اين را به ياد بسپار


بر ماسه ها نوشتي اي همزبان ديرين اين آرزوي پاکي است



   اما به باد بسپار     (امروز تولد عشقمه...بی وفا تولدت مبارک همیشه به یادتم)

+ نوشته شده در پنجم بهمن 1387 توسط بی نصیب |


 

خسته ام انگار صد سال پیاده راه آمدم انگار صد سلسله کوه را روی شانه های نحیفم حمل کرده ام انگار هزار سال پلک بر هم نگذاشته ام. خسته ام آنقدر خسته ام که حتی نام خود را هم فراموش کرده ام و هیچ یادم نیست که برای اولین بار کدام گل را بوییده ام. من شکل سنجاقکی راکه در کوچه ی کودکی بوسیده ام از یاد برده ام. خسته ام انگار این جاده های سرد خاکی تمام شدنی نیست. از دست زمین و آسمان دلگیرم و از درختانی که بی من سبز شده اند گله مند. خسته ام اما نه آنقدر که نتوانم تو را دوست داشته باشم و از کنار نفس های گرمت بی اعتنا بگذرم. بگو چقدر به انتظار بشینم که زمان از من عبور کند و ستاره ها شاهد خاموش شدن تک تک فانوس هایم باشند؟ چقدر پیراهن کدرم را در چشمه ی آرزو ها بشورم و روی طناب دلواپسی پهن کنم؟ اگر شوق رسیدن به دست هایت نبود هیچگاه آغوشم را نمی گشودم و اگر صدای گوشنواز تو نبود از گوشه ی تنهایی بیرون نمی آمدم. اگر شوق دیدن چشمهایت نبود هیچگاه پلکهایم را بیدار نمی کردم و اگر نسیم حرفهایت نمی وزید معنای جهان را نمیفهمیدم. من خسته ام اما نه آنقدر که نتوانم هرروز بربا شکوهترین قله ی زندگیم بایستم و همراه با ستاره ها و خورشید به تو سلام کنم.

+ نوشته شده در دوازدهم دی 1387 توسط بی نصیب |


 

نمیدونم خوابم یا بیدار!! تو زندگیم داره یه اتفاقایی می افته!! چهار ماهه که منتظر همچین روزها و اتفاقایی بودم اما حالا که پیش اومده میترسم و باور ندارم!!

یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من بی نصیب بودم ولی نمیدونم میمونم یا نه!!؟؟!! آخه...

 

خدا جونم همه چیز رو میسپارم دست تو


+ نوشته شده در دوازدهم دی 1387 توسط بی نصیب |


 

+ نوشته شده در ششم دی 1387 توسط بی نصیب |


زمانی که به دنیا آمدم می گفتند همه را دیوانه وار دوست بدار...حالا که دیوانه وار دوستش دارم میگویند "فراموشش کن"



+ نوشته شده در ششم دی 1387 توسط بی نصیب |



امروز روز تولدم بود.همه بهم تبريک گفتن جز يه نفر ! سه ماه بود منتظر همچين روزي بودم که حداقل بخاطر تبريک تولدم صداشو بشنوم اما طبق معمول...انتظار بي فايده ست.
سال گذشته يه همچين روزي با ذوق وشوق بهم تبريک گفت،منم اونقدر خوشحال شده بودم که نميدونستم چيکار کنم.اين دو سال تمام روزها و تمام شبهاش حتي اگه به بدترين نحو ممکن هم گذشته بود  برام بهترين بود چون هيچ خلاَيي در مورد اون کنارم حس نميکردم!اما امروز،روز تولدم شايد بدترين روز زندگيم بوده و همينطور اين روز در سالهاي آينده!
من هميشه فکر ميکردم توي دنياي شيشه ايم به سمت هيچکس سنگ پرت نکردم اما دنيام نيست و نابود شد !!شيشه اي چون فکر ميکردم يعني ميشه گفت مطمئن بودم که ميتونم اونطرف شيشه رو شفاف ببينم! ميتونم هر دو روي سکه روببينم! ميتونم بدي هارو پشت اين ديوار شيشه ايم بذارم و نذارم دنياي قشنگم رو نابود کنن و روزهاي خوشم رو به آخر برسونن، ام حيف... سخت در اشتباه بودم.من جز اينکه توي رويا هاي پوچ و عبث غرق شده بودم و فقط امروز رو ميديدم،ديگه به هيچ چيز نه فکر ميکردم نه سعي در ديدنش داشتم.حتي متوجه تلنگرهايي که بهم زده ميشد نميشدم!ام اين انصاف نيست...!!!

چقدر خوبه که آدم با هر تلنگري به خودش بياد و سياق زندگيشو عوض کنه . به اين تلنگرا واکنش مثبت نشون بده و خودشو و کارهاشو اصلاح کنه چون روزي ميرسه که ديگه پشيموني فايده اي نداره ...

+ نوشته شده در دوم آذر 1387 توسط بی نصیب |


 


کاش میشد ...اما
عمر ما آنقدر طولانی نیست که مسیر زندگی را یک بار برای کسب تجربه بپیماییم و بار دیگر برای به کار بردن تجربه ها در زندگی بگذاری_مسیری که در طول آن نه راهنمایی حضور دارد و نه چراغی_ و یا ابتدا خود را به چراغ روشن آگاهی مجهز نمایی و سپس با ایمان و اطمینان پا در راه بگذاری.



من ترانه ای از عشق که هنوز آن را نشناختم سر دادم.اما هنگامی که آن را شناختم،کلمات بر روی لبانم به نجوایی مبهم بدل شد و آهنگی که در سینه داشتم به سکوتی عمیق.



عشق

اطمینان آن است که دیگری در همه حال با توست.

گرچه در فراق دوست،او را خواهانی،

پیوند عشق حقیقی حتی به مرگ گسیخته نمیشود.

چه رسد به دوری!!

+ نوشته شده در یکم آذر 1387 توسط بی نصیب |


+ نوشته شده در بیست و چهارم آبان 1387 توسط بی نصیب |


 

 

اگر نفس هايم هنوز هق هق را نوازش نميکند دليل بر نشکستن بغض زخمي سينه ام نيست .... تقديم به تمام آنان که ستاره هايشان در هجوم عشق نفس بريده است قرارم در هجوم بي قراري شکست....تاب ماندن و توان بودن در خود نمي يابم....التهاب پنجره فرياد ميزند دوري ات را ....نگاهم سوخت از بس که شعله شد شبهاي بي فانوس نبودنت را ....لالايي مهتاب مرثيه ي مرگ را نجوا ميکند....ستاره ها نفس بريده اند و رنگ باخته اند در اين ترانه ي عاشقانه....شعله ي نيمه جان شمع پر ميدهد پروانه ي سوخته ي نگاهم را تا معبد حضور تو.....و تن تب دار آسمان تلخ ترين خاطره هاي نگاه غريبش را بدرقه ي راهم ميکند.... آه...که چه سخت است نبودنت و در اين نبودن ماندن....اينبار براي رفتن؛رفتني که رنگ ماندن بر چهره دارد ميگويم  خداحافظ....
با غم دوريت چه کنم؟؟
       

+ نوشته شده در بیست و چهارم آبان 1387 توسط بی نصیب |



من محکوم شدم به تنهايي...
کوله بارم را به دستم دادي و مرا از جزيره قلبت تبعيد کردي به
دوردست ها...
آنقدر دور که هواي برگشتن به سرم نزند...
تو براي مجازات کسي که نمي دانست مرتکب کدامين گناه بود
که مجازاتي اين چنين سنگين برايش رقم زد نيازي نبود وامدار
اين همه فاصله شوي...
شايداين من بودم که نمي دانستم درآستان قصر پادشاهي
قلبت صادقانه دوست داشتن جرم است و گناهي بزرگ...
نترس...سرزنشت نمي کنم...ناي برگشتن را هم ندارم ...
همان يک ذره نيرو و تواني را هم که داشتم خرج دلتنگي هايم
کردم...
درست است ناعادلانه مجازاتم کردي... و در کمال بي انصافي و
نهايت دلبستگي مرا از خود راندي...
اما آيا مي دانستي هنوز هم تويي آن پادشاه کلبه حقيرانه
 
قلبم؟؟؟؟

+ نوشته شده در بیست و چهارم آبان 1387 توسط بی نصیب |


امشب دلم گرفته...باز این دل بیچاره و بدبخت و بدشانسم هواتو کرده!

دلم برات تنگ شده،تو چی؟مطمئنم که حتی یک ثانیه هم به اون روزا فکر نمیکنی.آخه چرا من؟

 

آه ای روزگار...افسوس که من تو را با دلی ریش و چشمانی غرق در خون و با صدایی گوشخراش و در عین حال رسا و توأم با درد و حسرت ونیاز فرا میخوانم و تو با بی توجهی مرا در دامان حوادث وبلایا رها میسازی!!

آه ای روزگار...این منم که تو را فرا میخوانم،من بی نصیب از عشق ، بی نصیب از نفس ، بی نصیب از زندگی ای هرچند دشوار !!

خاطراتش همچون تیری آتشین بر قلبم فرو میرود و تمام جان و هستی ام را در آتش جدایی میسوزاند.تمام خاطراتش هرچند خوب و بد مرا تا مرز نابودی میکشاند...

                            پس کجایی عشقم؟چرا مرا به دست طوفان سهمگین سرنوشت سپردی؟

                            چرا مرا رها کردی و تنهایم گذاشتی ؟چرا مرا در ابهامات و دنیایی پر از سوال

                            تنها گذاشتی؟اکنون که به تو و وجودت نیازمندم مرا اینگونه رها میسازی؟

                           حقا که عجیب روزگاریست!!

تا التماس نشنوند حضورت را درک نمیکنند...تا دوستت دارم را نشنوند وجودت را احساس نمیکنند و تا جان دادنت را نبینند الهه ی عشق را که در وجودت شعله ور است باور نمیکنند!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در بیست و سوم آبان 1387 توسط بی نصیب |



 

عشق شیرینش مرا فرهاد کرد
او بیامد مرغ دل را از قفس آزاد کرد
او بشد لیلا و ما مجنون روی ماه او
قلب ویران مرا آباد کرد
نام شیرینش تمام تلخیه عمرم زدود
قبل از او دنیا برایم اینچنین زیبا نبود
بعد از او هم زندگی هست
              ولیکن تلخ تلخ
بعد از او این زندگی دیگر چه سود

 

+ نوشته شده در هفدهم آبان 1387 توسط بی نصیب |


 

 

از همه کس و همه چیز بیزارم...از همه گله دارم ! گله از دنیا و آدماش.میخوام همه رو نفرین کنم!!!

نه میخوام فقط یک نفر رو نفرین کنم،نفرینم هم اینه که :" تا آخر عمرت التماس کنی ! اونم با گریه و زاری "

درسته که دیگه نیست اما بنظرتون میشه خاطرات رو فراموش کرد؟ میشه تموم یادگاریهارو از ذهن پاک کرد و شست و بعدم ریخت بیرون ؟؟طوری که دیگه نشه حتی پشت در خونه ی ذهن راشون بدی؟؟؟میشه ؟؟ انصافاً نه نمیشه!!

تو ای خدای من     شنو نوای من          زمین و آسمان تو میلرزد         به زیر پای من        مه و ستارگان تو میسوزند                ز ناله های من         

                                                                رسوای زمانه منم            دیوانه منم

 

از گردش روزگار در حیرتم! کی نوبت به ما میرسد که در بازیه گردش روزگار سهیم باشیم؟کی قرعه به نام ما در خواهد آمد؟؟؟

+ نوشته شده در دهم آبان 1387 توسط بی نصیب |


 سلام دوستان . من دوست بی نصیب جونم.اون نتونست بیاد آپ کنه من بجاش آپ کردم!!!نگران نباشین سلامته اما...

                                                         

                       

+ نوشته شده در سوم آبان 1387 توسط بی نصیب |


 

سلام.دلم برات تنگ شده الآن که اینو مینویسم دارم گریه میکنم!! ولی باید فراموش کرد همه چیو،مگه نه؟؟(اما بهت قول نمیدم)

 

تو را هرگز نمی بخشم که تو تلخی که تو سنگی

که تو با حرمت احساس من پیوسته در جنگی

اگر گویی:چقدر این شعر من تلخ است

و یا این دختر تنها چه بی رحمانه بی رحم است

تو را حقی نخواهم داد،مگر آزردگیهای همه روزم!!

تو را دیگر بهایی بود!

و یا با آن جفای تلخ تو با من وفایی بود؟

و من در خاطرات خود تو را صد هزاران بار بوسیدم

خداحافظ خداحافظ که گر عقلی به جا باشد

اگر دستی دهد یاری

اگر من را به حال خویش بسپاری

اگر چه بی وجودت سخت خواهم مرد

ولی با خاطری غمگین تو را از یاد خواهم برد

سعی خواهم کرد

و میدانم نخواهد شد

 

                                                       خداحافظ

+ نوشته شده در سوم آبان 1387 توسط بی نصیب |


 


اين روزا عادت همه             رفتن و دل شکستنه
           درد تموم عاشقا                    پاي کسي نشستنه

اين روزا درد عاشقا                فقط غم نديدنه
          مشکل بي ستاره ها                يه کم ستاره چيدنه

اين روزا آسمونمون             پر از شکسته باليه
           جاي نگاه عاشقت                   باز توي خونه خاليه

اين روزا کار آدما                   دلاي پاکو بُردنه
         بعدش اونو گرفتنو                  به ديگري سپردنه

اين روزا سهم عاشقا             حسرت و بي وفائيه
           جرم تمومشون فقط                    لذّت آشنائيه

اين روزا چشماي همه             غرق نياز و شبنمه
       رو گونه ي هر عاشقي            يه قطره بارون غمه

اين روزا آدما ديگه               تو قلب هم جا ندارن
       مردم ديگه تو دلهاشون            يه قطره دريا ندارن

اين روزا فرش کوچه ها           تو حسرت يه عابره
           هرجا يکي منتظره                    ورود يه مسافره

اين روزا هيچ مسافري             بر نميگرده به خونه
           چشماي خسته تا ابد               به درب بسته ميمونه

اين روزا قصّه ها همش            قصّه دل سوزوندنه
          خلاصه ي حرف همه               پر زدن و نموندنه

اين روزا درد آدما                  فقط غم بي کسيه
       زندگيشون حاصلي از             حسرت و دلواپسيه
   
اين روزا دوستا هم ديگه         با هم صداقت ندارن
          يه وقتا توي زندگي              همديگرو جا ميذارن

جنس دلاي آدما         اين روزا سخت و سنگيه
     فقط توي نقاشيا                 دنيا قشنگ و رنگيه

اين روزا جرم عاشقا          شهر دل و فروختنه
           چاره فقط نشستنو            به پاي چشمي سوختنه

اين روزا اشکمون فقط            چاره ي بيقراريه
                 تنها پناه آدما                  عکساي يادگاريه

اين روزا دوستاي خوبم             همديگرو گم ميکنن
      دلاي پاک و ساده رو                 فداي مردم ميکنن
 
مردم ما به همديگه           فقط زود عادت ميکنن
    حقّا که بي وفائي رو              خوبم رعايت ميکنن
 

+ نوشته شده در بیست و ششم مهر 1387 توسط بی نصیب |


 

توبه گريه هام بخند.با غم من شادباش.ولي من بازم مي گم فقط تورودوستت دارم .اگه ازپيشم بري سر به بيا بون مي زارم.

خيلي خوبه که تو با ديدن ناراحتي من شاد مي شي و به راحتي من رو فراموش مي کني.يادمه يه روز مي گفتي که هيچ وقت فراموشت نمي کنم.پس چي شد؟؟ اون همه قول و قرار ها چي شده؟؟ باشه هر طور تو راحتي اگه تو مي خواهي باشه من گريه مي کنم و غم عشق تو رو به دوشم مي کشم و تو هم شاد باش تو بخند .خنده ي تو من رو نارحت نمي کنه ولي گاهي فکر مي کنم به من مي خندي گاهي فکر مي کنم پيش خودت مي گي اين ديوانه را باش عاشق شده.

باشه تو مسخره کن ولي من با افتخار داد مي زنم که عاشق تو هستم هر چي دلت مي خواد زخم زبون بزن ولي من بازم مي گم عاشقتم اميدوارم خوش بخت باشي . منتظرم تا بازم بتونم صداتو بشنوم.

+ نوشته شده در بیست و ششم مهر 1387 توسط بی نصیب |


 

سلام خداجونم.بدون هیچ مقدمه ای میرم سر اصل مطلب!!

خدا :"چرا دل منو شکستن؟؟ چرا دستای عشقمو به زندگی نبستن؟؟؟"

خدا جون چرا؟ چرا نباید منم مثه بقیه باشم؟ واقعآ من الآن به یه مهره ی سوخته تبدیل شدم؟؟؟ آخه این انصافه؟مگه من چی کم گذاشتم؟شایدم از زیادی محبت بوده!

خدا جون بازم کمک میخوام،بازم بهم کمک کن،منو تنها نذار آخه بدون تو دیگه منی معنا نداره خدا...

مهره ی سوخته...این مهره ی سوخته س که داره مینویسه و ازت کمک میخواد...کمک کن بهش تا حداقل با خودش فکر کنه راه برگشتی هست...فکر کنه میشه چیز سوخته رو نو و تازه کرد و دوباره از اول ساخت...کمکش کن!!!


آی آدما خدا با اون همه عظمت و بزرگیش از ما آدمها که دست ساخت خودشیم و باید فرمانبردارش باشیم میگذره و خطاهامون رو میبخشه... ما با خودمون چه فکری میکنیم که حاضر به بخشش و گذشت یک آدم مثه خودمون نیستیم؟ یعنی از خدا بالاتریم؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در نوزدهم مهر 1387 توسط بی نصیب |


 

به اندازه تمومه دلتنگي هاي دنيادلتنگم

+ نوشته شده در نوزدهم مهر 1387 توسط بی نصیب |


 

 

به روي گونه تابيديّ و رفتي        مرابا عشق سنجيديّ و رفتي
تمام هستي ام نيلوفري بود           تو هستي مرا چيديّ و رفتي

 

 

کنار انتظارت تا سحرگاه              شبي همپاي پيچکها نشستم
تو از راه آمدي با ناز و آن وقت            تمناي مرا ديدي  و رفتي

 

 

شبي از عشق تو با پونه گفتم      دل او هم براي قصه ام سوخت
غم انگيزست تو شيداييم را         به چشم خويش فهميديّ و رفتي

 

 

چه بايد کرد اين هم سرنوشتي ست       ولي دل را به چشمت هديه کردم
سر راهت که ميرفتي تو آن را        به يک پروانه بخشيديّ و رفتي

 

 

صدايت کردم از ژرفاي يک ياس             به لحن آبي و نمناک باران
نميدانم شنيدي برنگشتي                 ويا اين بار نشنيديّ و رفتي

 

 

نسيم از جاده هاي دور آمد         نگاهش کردم و چيزي به من گفت
تو هم در انتظار يک بهانه            از اين رفتار رنجيديّ و رفتي

 

 

عجب درياي غمناکي ست اين عشق    ببين با سرنوشت من چه ها کرد
تو هم اين رنجش خاکستري را              ميان ياد پيچيديّ و رفتي

 

 

دلم پرسيد از پروانه يک شب         چرا عاشق شدن درد عجيبي ست؟
و يادم هست تو يکبار اين را           ز يک ديوانه پرسيديّ و رفتي

 

 


تو را به جان گل سوگند دادم                فقط يک شب نيازم را ببيني
ولي در پاسخ اين خواهش من           تو مثل غنچه خنديديّ و رفتي

 

 


کنار من نشستي تا سپيده             ولي چشمان تو جاي دگر بود
و من ميدانم آن شب تا سحرگاه            نگارت را پرستيديّ و رفتي

 


نميدانم چه ميگويند گلها               خدا ميداند و نيلوفر و عشق
به من گفتند گلها تا هميشه          تو از اين شهر کوچيديّ و رفتي

 


جنون در امتداد کوچهً عشق        مرا تا آسمان ها با خودش برد
و تو در آخرين بن بست اين راه           مرا ديوانه ناميديّ و رفتي

 


شبي گفتي نداري دوست من را         نميداني که من آن شب چه کردم
خوشا بر حال آن چشمي که آن را           به زيبايي پسنديديّ و رفتي

 


هواي آسمان ديده ابري ست            پر از تنهايي نمناک هجرت
تو تا بيراهه هاي بيقراري           دل من را کشانيديّ و رفتي

 


پريشان کردي و شيدا نمودي         تمام جاده هاي شعر من را
رها کردي شکستي خُرد گشتم           تو پايان مرا ديدي و رفتي

+ نوشته شده در نوزدهم مهر 1387 توسط بی نصیب |


 


برگرد بي تو بغض فضا وا نميشود
يک شاخه ياس عاطفه پيدا نميشود
      ***
در صفحه دلم تو نوشتي صبور باش
قلبم غبار دارد و معنا نميشود
      ***
بي تو شکست پنجره رو به آسمان
غم در حريم آبي دل جا نميشود
      ***
درياي تو پناه نگاه شکسته است
هر دل که مثل قلب تو دريا نميشود
      ***
ميخواستم بچينم از آن سوي دل گلي
اما بدون تو که گلي وا نميشود
      ***
درديست انتظار که درمان آن تويي
اين درد تلخ بي تو مداوا نميشود
      ***
زيباترين گلي که پسنديده ام تويي
گل مثل چشمهاي تو زيبا نميشود
      ***
بي تو شکسته شد غزل آشناييم
اين رسم مهرباني دنيا نميشود
      ***
گفتي صبور باش و به آينده نگر
پروانه که صبور و شکيبا نميشود
      ***
شبنم گل نگاه مرا باز شسته است
دل در کنار ياد تو تنها نميشود
      ***
گلدان ياس بي تو شکست و غريب شد
گلدان بدون عشق شکوفا نميشود
      ***
باران کوير روح مرا ميبرد به اوج
امّا دلم بدون تو شيدا نميشود
      ***
رفتي و بي تو نام شکفتن غريب شد
ديگر طلوع مهر هويدا نميشود
      ***
روًياي من هميشه به ياد تو سبز است
رفتي و حرفي از غم روًيا نميشود
      ***
رفتي و دل ميان گلستان غريب ماند
ديگر بهار محو تماشا نميشود
      ***
يک قاصدک کنار من آمد کمي نشست
گفتم که صبح اين شب يلدا نميشود؟
      ***
دل هاي منتظر همه تقديمِ چشم تو
امروز بي حضور تو فردا نميشود

+ نوشته شده در نوزدهم مهر 1387 توسط بی نصیب |


+ نوشته شده در یکم مهر 1387 توسط بی نصیب |


 

 

سلام به همه ی دوست جونامممم...

میخوام یه چندتا نوشته به زبان انگلیسی بذارم(برا تنوع بد نیست اینارم بخونین و نظر بدین و دل یه نوجوون مثه منو شاد کنین!!!)

+ نوشته شده در یکم مهر 1387 توسط بی نصیب |


I want to live in your eyes,die in your arms,and be buried in your heart.

 

من زندگی را در چشمانت،مرگ را در دستانت و دفن شدنم را در قلبت میخواهم.



 

look...the moon looking at you
see...the stars are shining for you
hear...birds are singing to you
listen...my heart says...


                              * I MISS YOU *   

 

 نگاه کن...ماه به تو نگاه میکند،

ببین...ستاره ها برای تو میدرخشند،

بشنو...پرنده ها برای تو میخوانند،

گوش کن...قلب من میگوید:

 

                                             *  من تو را از دست داده ام *   

+ نوشته شده در یکم مهر 1387 توسط بی نصیب |



 

ديـدي منــم تــموم شــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيكه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خــــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقــــت بود
بشنواين التماسرو

+ نوشته شده در یکم مهر 1387 توسط بی نصیب |



 

 

وقتي  من  مردم  مرا  در  تابوت  سياهي  قرار  دهيد


تا همه  بدانند  در تاريکي  زندگي  مي کردم...

چشمهايم  را  با زبگذاريد  تا همه ي  مردم  بدانند

چشم  به  راهش  بودم...

دستهايم  را  از  تابوت  بيرون  آوريد  تا  همگان  بدانند

به  انچه  مي خواستم  نتوانستم  برسم...

قلبم  را  بشکافيد  تا  همه  ببينند  نام  زيبايش

بر  روي  قلبم  کشيده  شده...

به  عشقم  بگوييد  بر سر مزارم  پابرهنه  راه  برود

تا  زير  پايش  را  ببوسم  انگاه  بفهمد  که

نمرده ام

و

زنده ام

+ نوشته شده در یکم مهر 1387 توسط بی نصیب |


pix2pix.org/my_unzip/1214728593zm12t5.jpg

+ نوشته شده در یکم مهر 1387 توسط بی نصیب |


 


وقتي تو آمدي و دستت را به سويم دراز کردي ، گفتم

 

ــ از قفس چه مي داني ؟ گفتي : آزادي

 

ــ از تنهايي ؟ گفتي : همزباني

 

ــ از محبت ؟ : عشق

 

ــ از دوستي ؟ : صداقت

 

ــ از بهار ؟ : طراوت

 

ــ از سفر ؟ : انتظار

 

ــ از جدايي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ : ........

 

باز هم گفتم جدايي ؟ سکوت تو مرا شکست و به گريه انداخت .

 

به چشمانت نگاه کردم و گفتم بگو ...

تو آغوش به رويم گشودي و گفتي :جدايي ، هرگز ... بي تو من مي ميرم

+ نوشته شده در بیست و نهم شهریور 1387 توسط بی نصیب |


X

سلام به همه ی دوستان گلم.من بی نصیبم...به این خاطر بی نصیب که نتونستم اونکه دوستش دارم رو نگه دارم برا خودم!! و نتونستم احساسم رو بهش بفهمونم!! اونم هیچ وقت نفهمید که من حقیقت دارم!
امیدوارم که این وبلاگ حوصلتون رو سر نبره .نظر یادتون نره.همیشه شاد و موفق باشید عزیزان "به امید برآورده شدن هرچه سریع تر آرزوها"


Home
Email
Bahar20

Archives

فروردین 1388

بهمن 1387

دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387



Links

علمی تفریحی(خاطره)
ساکارا(سایه سکوت)
فنجستون
"رفاقت قصه ی تلخی ست که از نامش هراسانم"
" رضا "
*""*-*""*عاشق*""*-*""*
وبلاگ ما(دختر و پسر)
عباس(زهر عسل)
رها
سمیه
***حسن***
((غمکده))
فائزه جون
عاشق بیمعشوق
بهارتا...
واسه تو مینویسم
-*""*میلاد و فاطمه*""*-
عاشق
فروشگاه بزرگ 808
/روی ماه خداوند را ببوس/
*NafasDoOn*
--**نرگس*بانو**--
بهترین کد های موزیک برای وبلاگ
طـــراح قـــالــب
** احساسی ترین نوشته ها **
کسب درآمد
جاوا اسکریپت
داستان کوتاه عاشقانه
اس ام اس فارسی
منبع کد آهنگ برای وبلاگ
منبع کد موزیک برای وبلاگ
قالب های بهاربیست


LinkDump

آرشیو پیوندهای روزانه



فالنامه

FreeCod Fall Hafez



Design by : Bahar20


انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس